تبليغاتX
خوشاعشق و خوشا ناکامی عشق

سلام بچه ها  !

احساس می کنم خیلی وقته نیومدم . ولی می دونید عمدا این کارو کردم . چون .. خوب .....می دونید . اسمم برای سفر حج در نیومد . راستش خیلی ناراحت شدم . مرسی که برام دعا کردید دوستای نازو  خوبم .ولی خوب قسمت نبوده و خدا هنوز منو لایق مهمون کردن تو خونش نمی دونه . دیر  امدم تا مطالب وبلاگو زیاد غمگین نکنم .

راستی ! امروز یه چیزی از یکی از بچه ها شنیدم خیلی برام جالب بود . اونا مامایی می خونن .می گفت که همه بچه های کلاسشون یه وبلاگ خصوصی برای کلاسشون درست کردن که همه با هم توش مطلب می گذارن . حتی استاداشونم مطلب می نویسن . مثلا خلاصه در سهای آینده و ......

خیلی خوشحال شدم . پیش خودم گفتم منم این پیشنهادو به بچه های خودمون بدم ولی دیدم بچه های ما اصلا اهل این چیزا نیستند.

نمی دونم چرا هرچی می خوام مطالبو خلاصه بنویسم نمی شه . اخرش می بینم در مورد دو تا چیز بیشتر ننوشتمو در حالی که یه عالم چرت و پرت گفتم (البته این تعارفه . من که چرت و پرت نمی گم )

یه چیز باحال د یگه هم شنیدم . شنیدم که توی کاشان یه چیزی تصویب کردن که دانشجو های پرستاری و علوم آزمایشگاهی می تونن ارشدشونو پزشکی بخونن . اگه این طور باشه محشره . باید برم ببینم این جا هم این طوره یا نه .

پیش خودم گفتم دوباره یه کم مطالب پزشکی وبلاگو زیاد کنم . یه جورایی اختصاصیش کنم . یعنی برم تو سایتای پزشکی و ... تبلیغ کنم . آخه دارم می بینم خیلی کمتر می آم سر می زنم و شماهام که لطف می کنین و 100 تا 100 تا برام نظر می دیدو منو به نوشتن بیشتر امیدوار می کنین . حد اقل دوتا چیز بگم مردم یه چیزی یاد بگیرن .

خوب نوشتم مطالب پزشکی بمونه باری دفعا های بعد . راستی این وبلاگ نویسی یه چیز خوبی برای من داشته . خیلی خوب . این من دستم تو تایپ کردن تتند شده . خیلی . ( یعنی به درد نوشتن تحقیقام می خوره ). دلم می خواست یه کم از کلاسمون و بچه هاو اتفاقاتشم بگم . اهههههههههههههههه

چقدر ادم جا کم میاره واسه نوشتن . یعنی مگید دفعه بعد بگم ؟خوب باشه . باید شانس آورده باشم تا همین جاشم خونده باشین !نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخی ! حال امدم . دلم تنگ شده بود واسه حرف زدن . گیر کرده بود توی گلومااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:45 توسط سارا |

سلام

بچه ها !یه چیزی . من این چند روزه یه کم استرس دارم . می دونید چی شده .

آخه برای عمره دانشجویی ثبت نام کردم ..خیلی دلم می خواد توی قرعه کشی قبول بشم ..خیلیییییییییییییییییییییییییییی

17.9 روز قرعه کشی .من تا اون روز میمیرم خداجونممممممممممممممم

خواهش می کنم .البته می گن خود خدا باید بخواد تا آدم مشرف بشه .امیدوارم منو دعوت کنی .

 

امیدوارم روزی قسمت همه بشه برن سفر خونه خدا

چه کیفی میده خونه ی خدای خودت مهمونی بری . آدم احساس غرور می کنه . کاشکی قبول شم. شما برام دعا می کنید ؟؟؟؟؟

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 18:35 توسط سارا |

سلام !

امروز خیلی دلم گرفته . حالم زیاد خوب نیست . یه دردسری برام درست شده . حسابی عصبی ام .

بی خیال دوست ندارم وقتی میام اینجا ناراحت باشم .

راستی . نمی دونید بچه ها این چند روزه آهنگای همایون آمده دستم . عاشقوشون شدم . خیلی ماهن . الانم شعری اونی رو که من روزی حد اقل 50 بار گوش می کنم و براتون می گذارم .

 

اونکه یه وقتی

تنها کسم بود

تنها پناه

دل بی کسم بود

تنهام گذاشتو

رفت از کنارم

از درد دوریش

من بی قرارم

خیال می کردم

پیشم می مونه

ترانه عشق

واسم می خونه

خبال می کردم

یه همزبونه

نمی دونستم

نامهربونه

با اینکه رفته

اما هنوزم

از داغ عشقش

دارم می سوزم

فکرو خیالش

همش باهامه

هر جا که می رم

جلو چشامه

دلم میخواد تا

دووم بیارم

رو درد دوریش

مرحم بزارم

اما نمی شه

راهی ندارم

نمی تونم من

طاقت بیارم

نمی تونم من

طاقت بیارم

 

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 0:46 توسط سارا |