تبليغاتX
خوشاعشق و خوشا ناکامی عشق

نگاه کن که غم درون سینه ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سر کشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود

                     شراره ای مرا به کام می کشد

                                            مرا به اوج می برد

                                                        مرا به دام می کشد

نگاه کن تمام آسمان من

                         پر از شهاب می شود

نگاه کم من از ستاره سوختم

                        لبالب از ستارگان شب شدم

چو ماهیان سرخرنگ ساده دل

                       ستاره چین برکه های شب شدم  

نگاه کن که من کجا رسیده ام

                       به کهکشان ، به بی کران ، به جاودان

چه دور بود پیش از این زمین ما

                       به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

                                      صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که موم شب به راه ما

                               چگونه قطره قطره آب می شود

         صدای می سیاه دیدگان من            

        به لای لای گرم تو

                             لبالب از شراب خواب می شود

 

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:8 توسط سارا |

من خیلی خوشحالممممممممممممم

   سلام به همه

نمی دونید چقدر خوشحالم .خیلی خیلی . قصد داشتم بازم یه پست غم انگیز بگذارم ولی امروز برام اتفاقی افتاد که می خواستم خوشحالیمو با همه تقسیم کنم .اون دوستایی که قبلا امده بودن به من سر زده بودن و می دونستند که من با دوستم مشکل پیدا کردم .

امروز رفته بودم امامزاده .خیلی اتفاقی رفتم .اونجا خیلی به دوستم فکر کردم .خیلی ناراحت بودم این مدت. چون می دونستم که نمی تونم برای دوست شدن با کسی بهش اعتماد کنم چون بهترینش ازم جداشده بود و من د یگه طاقت بی وفایی نداشتم   .  یه هویی باهاش تماس گرفتم و با هم صحبت کردیم . همش سوء تفاهم بود . تمام این اتفاقت و فکر ها و ...... به خاطر سو ء تفاهم ایجاد شده بود .وقتی فکرشو می کنم که اگه هر کدوم به امید تماس طرف مقابل می نشستیم و هیچ کدوم خبری از هم نمی گرفتیم بی دلیل دوستی مون تموم می شد بغض گلومو می گیره . نمی دونید چقدر خوشحال شدم .  بازم می گم :

خیلی خوشحالممممممممممممممممممممممم       
لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 22:47 توسط سارا |

ببخشیداااااااااا

من دوباره غلط املائی دار م.

 

Go to fullsize image

 

                                                           

Go to fullsize image

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:9 توسط سارا |

سلامممممم

 

امدم رسیدم ماه خیر و بر کت و به همتون تبریک بگم .بچه ها !

بیایید همگی از خدای مهربونمون بخوایم تا تو این ماه عزیز پاک بشیم . به خودش قسمش بدیم و همت کنیم تا حد اقل یک ماه یه عبد درس و حسابی براش باشیم .

 

آمین

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 8:55 توسط سارا |

پس از آن غروب رفتن

اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر

تو بیا شروع من باش

شب و از قصه جدا من

چکه کن رو باور  من

خط بکش رو جای پای

گریه های آخر من

اسم تو ببخش به لبهام

بی تو خالیه نفسهام

قد بکش رو باور من

زیر سایه بون دستام

خواب سبز رازقی باش

عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب

تو طلوع زندگیم باش

من پر از حرف سکوتم

خالیم رو به سقوطم

بی تو و آبی عشقت

تشنه ام کویر لوتم

نمی خوام آشفته باشم

آرزوی خفته باشم

تو نزار آخر قصه

حرفمو نگفته باشم

 

 

می خواستم چیز دیگه بنویسم ولی موقعی که اینو گوش کردم نتونستم جلوی خود مو بگیرم. صدای روح نواز معین قلبمو به درد آورد .یاد خودم ، زندگیم ، غم ، درد نه فقط زندگی خود م کلا زمونه ، بی وفایی دنیا ، خلاصه خیلی دلم گرفت .اگه تونستم اهنگشو می گذارم توی وب . ارزش گوش کردنو داره .

 

 

 

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 21:47 توسط سارا |

این همه حسود بودم و نمی دانستم .

به نسیمی که از کنارت

موذیانه می گذرد

به چشمهای آشنا و پر آزار

که بی حیا نگاهت می کند

به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد ،

حسادت می کنم ..........

من آنقدر عاشقم

که به طبیعت بد بینم

طبیعت پر از نفسهای آدمی است ،

که مرا وادار می کند حسادت کنم

به تنهایی ام

به جهان

به خاطره ای دور از تو ...........
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 13:16 توسط سارا |

سلام !

امروز برای من یه روز معمولی و عادی مثه همه ی روزای کسل کنند ه ی تابستون نبود .امروز من واقعا خدا را شاکر شدم .به خاطر تن سالمم ،به خاطر سلامتیم .

می دونید ! چند روزیه پدر بزرگم به خاطر یه زخم چرکی که تمام پاشو گرفته تو بیمارستان بستریه .می ترسم . من از بیمارستان می ترسم . من از بد شدن حال نزدیکانم می ترسم .من یه پرستارم ولی از بیماری می ترسم .یعنی وقتی خودم برای کار آموزی می رم بیمارستان خیلی لذت می برم از کارم و از محیط کارم ولی .......

امروز من برای مراقبت از بابا بزرگم رفته بودم بیمارستان .به عنوان همراه . خیلی چیزا دیدم .دیدم که بیمارا چقدر حالشون بد می شه . که هر لحظه صدای یا خدا و یا علی شون و به آسمون می فرستند . چقدر سر نمازشون خوشگل با خدا درد دل می کنند .

می بینن که فقط و فقط اونو دارن .فقط اونه که درمون دردشونه .

بچه ها !

ازتون می خوام همگی  واسه شفای تمام مریضا دعا کنین . از ته ته دلتون  نه مثه یه عادت سر نماز که روی زبونتون می چرخه از ته ته ته دلتون .

 

امیدوارم هیچ موقع سرو کارتون به مریضخونه نیوفته

( گرچه باعث می شه  ماها از کار بی کار بشیم )

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 16:5 توسط سارا |

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم

اما  ....... نه

گاهی که از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلبهامان

         می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

          چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من

-این دوستان پاک

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند

وز این پل بزرگ

           -پیوند دستها

دلهای ما به خلوت هم د=راه داشتند

یک بار نیز

-یادت اگر باشد

 وقتی تو راهی سفر بودی

 یک لحظه ، وای  تنها یک لحظه

سر روی شان های هم آوردیم

با هم گریستیم .............

تنها نگاه بود و نبسم میان ما

ما پاک زیستیم !

ای سر کشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته از سفر دور خاطرات

آن روزهای خوب

تو آفتاب بودی

         بخشنده ،پاک و گرم

من ، مرغ صبح بودم

              -مست و ترانه گو

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

شب را شناختیم

در جلگه ی غریبو غم آلود سر نوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله ی بلند شفق ها

غمگین گداختیم

ما پاک سوختیم

ما پاک باختیم

ای سر کشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته ، ای به خطا رفته !

با من بگو حکایت خود تا بگویمت

اکنون من و تو ایم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه

آن دستهای گرم

آن قلبهای پاک

و آن رازهای مهر که بین من و تو بود

ما اگر چه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دگر به چهره ی هم چشم بسته ایم

دوریم هر دو ،دور ...........!

با آتش نهفته  به دلهای بی گناه

تا جاودان صبور .

ای آتش شکفته ،اگر دوباره رفت

در سینه کدام محبت بجویمت ؟

ای جان غم گرفته ، بگو دور از آن نگاه

در چشمه ی کدام تبسم بشویمت ؟

لينك ثابت نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:19 توسط سارا |

سلام دوستای نازم

 اگه می بینین این موقع شب دارم براتون می نویسم به خاطر اینه که تازه از مسجد بر گشتم .تصادفی ،اتفاقی رفتم شب زنده داری .نمی دونید چقدر خوشحالم که این کارو کردم یه فرصتی بود واسه طلب مغفرت از خدای همیشه بخشندم .یه جمله ای اونجا خوندم :نوشته بود کیکه شب نیمه ی شعبان را احیا کند هرگز نمیرد دلش تا دلهای دیگران بمیرد .

یه حسی داشت .ادم می فهمه مردم چقدر درد و غم و غصه دارند ومن دارم توی خوشی و بی خیالی زندگی می کنم .و برای چیزای کوچیک واسه خودم عزا می گیرم .  باید تجربه کنید تا بفهمید چی می گم .امیدوارم یه بار قسمتتون بشه .

راستی نازنینای من

عیدتون مبارک

دوست گلم :اگه داری این پستو می خونی ازت خواهش می کنم دستتاتو ببر بالا

 

بردی بالا نازنین ؟

حالا می خوام از ته دلت دعا کنی که خدای مهربونمون ظهور اقا رو نزدیک کنه و هممون و از  سربازای اون قرار بده

 

حالا بگو امین دخترو پسر ناز

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 5:7 توسط سارا |

سلام دوستای نازنینم !

امدم بهتون تبریک بگم .به همه .پیروزی بچه های عزیزمون تو ی والیبال .اینکه برای اولین بار قهرمان شدیم .واقعا باید افتخار  کنیم و سرمونو با اقتدار بالا ببریم .

ایول بچه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 22:15 توسط سارا |

 

بچه ها !

دارم می میرم .کمکم کنید .خواهش می کنم :

تو تمام دنیا بعد از ۱۸ سال زندگی یه دوست پیدا کرده بودم .مثه جونم بود .مثه عمرم .تمام دار و ندار باارزشم توی این بی وفایی زمونه .تمام دلخوشی که داشتم .غرورم به اینکه تو این وادی یه دوستی دارم که ارزششو داره .یکی که به دوستی با اون افتخار می کردم .(همونی که گفتم داره ازدواج می کنه ) .حالا ! از دستم ناراحت شده .می گه دیگه اون ارزشی که براش داشتمو ندارم . می گه براش مثه بقیه شدم .مثه دوستای ساده ی دیگه . دیگه به من می گه شما . با من سنگین حرف می زنه .

چی کار کنم .یه بغض گنده گلومو گرفته .داره خفم می کنه .دارم می میرم .حالم بده .چشمه ی اشکاکم خشک نمی شه .دارم نانسی گوش می کنم .اهنگ انت اه . اشکم بیشتر سرازیر میشه

باور کنید .من خیلی سخت با کسی صمیمی می شم .ولی اگه شدم خیلی به اون وابسته می شم .

اون تنها دوست واقعی من بود .

من دیگه هیچ کسو ندارم .هیچ کسو .ای خدا .حالا چی کار کنم .چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

دیگه دوستم ندارهههههههههههههههه

 

                                                     

 

 

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 9:59 توسط سارا |

حقیقت

عفاف گفت :مرا با بر گ های درخت زیتون مستور دارید وقاحت گفت :مرا با نشان ها و امتیازات بیارایید .نیرنگ گفت :مرا به جهمه ی اخلاص و صمیمیت ملبس نمایید .

شرارت گفت :مرا با لباس نیکی و صلاح بپوشانید .خیانت گفت :تاج انانت بر سر من بگذارید .استبداد گفت :صورت آزادی را بر چهره ی من نقش کنید .تکبر گفت :مرا به زیور تواضع بیارایید .

حقیقت گفت:مرا برهنه بگذارید و پیرایه بر من مبندید زیرا من هیچگاه از برهنگی خود شرمسار نیستم .

لينك ثابت نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 22:40 توسط سارا |