تبليغاتX
خوشاعشق و خوشا ناکامی عشق

دیده باز شد به جهانم ،جهان گذشت

 

                                 تیر شهاب خاطره ها از کمان گذشت

 

تا خواستم به مدرسه ی عشق رو کنم

 

                                 دوران درس و مرحله ی امتحان گذشت

 

بدنامی حیات دو روزی نبود بیش

 

                                 آن هم که با تو بگویم چه سان گذشت

 

یک روز صرف بستن دل شد به این وآن

 

                                 روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:1 توسط سارا |

اول از همه سلام !  

 

دوستای گلم یه کمی ناراحتم.  یعنی جدا اینقدر بد و به درد نخور می نویسم که به من سر نمی زنید و زحمت یه نظر هم نمی دید؟
 

اشکالی نداره .حتما همین طوره؟!

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 8:59 توسط سارا |

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 8:33 توسط سارا |

لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 3:55 توسط سارا |

لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 3:53 توسط سارا |

لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 3:52 توسط سارا |

لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 3:49 توسط سارا |

لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 3:48 توسط سارا |

لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 3:47 توسط سارا |

سلام! امروز براتون مي نويسم .نه شعر ،نه مطلب ادبي نه... امروز براتون مي نويسم ،نمي دونم از چي ؟از كجا؟فقط مي خوام ذهنم رو باز كنم .پس سارا جان بسم الله! اول براتون بگم كه اگه اين مدت خيلي زود به زود آپ مي كردم به خاطر اين بود كه بي كار بودم و دانشگاه نمي رفتم ولي از اين به بعد چون فصل درس خوندن شروع ميشه و اول امتحانا فكر نمي كنم مثل الان مطلبهاي جديد بنويسم .در هر حال شايدم به سرم زد و به جاي درس خوندن ... و يه چيز ديگه :از كساني كه با من همدردي كردن و و از تنهاييم سخن گفتن متشكرم .بايد بگم كه منظور من از تنهايي ،اين تنهايي نيست كه ادم دوست نداشته باشه .منظور من اينه كه توي اين دنياي بي در و پيكر كه همه به خاطر منتفعشون با هم غريبه شدن انسان تنهاست . مي دونيد من قديما خيلي مي نوشتم مطالب ادبي و گهگاهي دو تا شعر ولي الان نمي دونم چي شده كه نمي تونم متن بنويسم .گاهي اوقات كه منو جوي چيزي مي گيره شعري مي گم .الان چند تا يي شعر دارم ولي ناتمامه و بايد سعي كنم كاملشون كنم .اميدوارم موفق بشم . من يه آرزويي هميشه داشتم و فكر كنم خواهم داشت .اينكه يه روزي مردم ما فرهنگها و تفكرات و خرافات غلط ر پشت سر بگذارند و روزي برسه كه با ديد باز نه كور كورانه و طبق عقايد گذشتگان خودشون و بيشتر از همه طبق حرف مردم به مسائل نگاه كنند . من كه خيلي ضربه خودم و فكر مي كنم شما هم ضربه خورده باشيد زمانيكه بدون هيچ دليلي مردم در باره ي شما پچ پچ مي كنند و براتون حرف در مي ارن كه اره فلاني بهمانه... همه را به خداي مهربون ميسپارم و اميدوارم كه هممون با درك درست زندگي كنيم . دوستاي عزيزم خواهش مي نم برام دعا كنيد تا اين ترم رو با موفقيت پشت سر بگذارم .ممنون ميشم .مي دونيد اگه هر كدومتون يه دعا كنيد خودش كليا دعا ميشه ! خوب تا بعد دوستاي عزيزو نازنينم .
لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 1:38 توسط سارا |

mother
لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 23:53 توسط سارا |

شانه بر می گیرم و گیسوی افشان می کنم

قلب سنگت را چو گیسویم پریشان می کنم جام

شانه بر می گیرم و گیسوی افشان می کنم

قلب سنگت را چو گیسویم پریشان می کنم

جامه را از تن برون سازم به پیش دیده ات

آنچه پنهان داشتم امشب نمایان می کنم

عاقبت افتی به دام جادوی چشمان من

زان سپس خود را ز چشمان تو پنهان می کنم

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

بسترم

صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

صبحدم چون لاله برگی بر زمین افتاده بود

گوی سیمسنش برون از پیرهن افتاده بود

هم چو عکس شاخه ی نیلوفر وحشی در آب

سایه ی اندام او در اشک من افتاده بود

 

ه را از تن برون سازم به پیش دیده ات

آنچه پنهان داشتم امشب نمایان می کنم

عاقبت افتی به دام جادوی چشمان من

زان سپس خود را ز چشمان تو پنهان می کنم

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

بسترم

صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

صبحدم چون لاله برگی بر زمین افتاده بود

گوی سیمسنش برون از پیرهن افتاده بود

هم چو عکس شاخه ی نیلوفر وحشی در آب

سایه ی اندام او در اشک من افتاده بود

 

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:59 توسط سارا |

خدایا!

 به هر که دوستش می داری بیاموز که:

عشق از زندگی کردن بهتر است

      و به هر که دوستر ش می داری بچشان که

    دوست داشتن از عشق هم برتر است

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:57 توسط سارا |

*شما به اين دليل عاشق مي شويد كه مغز كهنه ي شما نامزد يا همسرتان را با پدر و مادرتان اشتباه گرفته .مغز كهنه ي شما چنين  باور دارد كه بلاخره توانسته كانديد ايده آلي براي جبران لطمات رواني و عاطفي كه در كودكي تجربه كرديد بيابيد .

 

*چه چيزي باعث موفقيت يك ازدواج مي شود ؟اين پرسشي ايست كه تمامي زنها و مردها از يكديگر مي پرسند .به عقيده ي من كليد حل اين معما تنها از طريق جست و جويي دو جانبه و به وسيله ي آن دو كسي كه با يكديگر پيوند زناشويي مي بندند ميسر است .جست و جوي ب هدنبال كشف عميق ترين و دروني ترين نياز شخصيت مقابل و در نهايت بر اورده كردن و ارضاءساختن آن نياز

                                                           پرل باك

 

*كسي را كه براي ازدواج بر مي گزينيم فاش كننده ي درونيات ماست .

 

 

مي خوام براتون از يك كتاب ب هنام نكته هاي عشق و زندگي مطالبي بنويسم .اميدوارم براتون جالب باشه .

 

*آخر شب كارهاي مثبتي را كه در طول روز انجام داديم را مرور كنيم .

 

*انسان هاي بزرگ قلب زمان كودكيشان را نگه مي دارند .

 

*بسياري براي تامين بودن در زمان پيري ،جواني و ميانسالي خود را از دست مي دهند .

 

*مي گويند آنكه مي خندد ،هزار درد دارد و آنكه مي گريد يك درد ،آري آنكه مي خندد بطور نا خوداگاه براي تخليهي درونش مي خندد و تأثير ان

را احساس مي كند ،تجربه ي طولاني ب هاو خنده را آموخته و آنكه گريه مي كند مجرب نيست ،تازه با مشكلات روب هرو شده است .

 

*دنبال شريك زندگي براي رفع تنهايي و كمبو دهاي مان نگرديم ، به تنهايي خود را كامل كنيم ،سپس شريك بگيريم .

 

*آنكس كه بي توقع عشق مي ورزد ،دوست داشتني مي شود .

 

 

 

 

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 23:35 توسط سارا |

*شما به اين دليل عاشق مي شويد كه مغز كهنه ي شما نامزد يا همسرتان را با پدر و مادرتان اشتباه گرفته .مغز كهنه ي شما چنين  باور دارد كه بلاخره توانسته كانديد ايده آلي براي جبران لطمات رواني و عاطفي كه در كودكي تجربه كرديد بيابيد .

 

*چه چيزي باعث موفقيت يك ازدواج مي شود ؟اين پرسشي ايست كه تمامي زنها و مردها از يكديگر مي پرسند .به عقيده ي من كليد حل اين معما تنها از طريق جست و جويي دو جانبه و به وسيله ي آن دو كسي كه با يكديگر پيوند زناشويي مي بندند ميسر است .جست و جوي ب هدنبال كشف عميق ترين و دروني ترين نياز شخصيت مقابل و در نهايت بر اورده كردن و ارضاءساختن آن نياز

                                                           پرل باك

 

*كسي را كه براي ازدواج بر مي گزينيم فاش كننده ي درونيات ماست .

 

 

مي خوام براتون از يك كتاب ب هنام نكته هاي عشق و زندگي مطالبي بنويسم .اميدوارم براتون جالب باشه .

 

*آخر شب كارهاي مثبتي را كه در طول روز انجام داديم را مرور كنيم .

 

*انسان هاي بزرگ قلب زمان كودكيشان را نگه مي دارند .

 

*بسياري براي تامين بودن در زمان پيري ،جواني و ميانسالي خود را از دست مي دهند .

 

*مي گويند آنكه مي خندد ،هزار درد دارد و آنكه مي گريد يك درد ،آري آنكه مي خندد بطور نا خوداگاه براي تخليهي درونش مي خندد و تأثير ان

را احساس مي كند ،تجربه ي طولاني ب هاو خنده را آموخته و آنكه گريه مي كند مجرب نيست ،تازه با مشكلات روب هرو شده است .

 

*دنبال شريك زندگي براي رفع تنهايي و كمبو دهاي مان نگرديم ، به تنهايي خود را كامل كنيم ،سپس شريك بگيريم .

 

*آنكس كه بي توقع عشق مي ورزد ،دوست داشتني مي شود .

 

 

 

 

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 23:35 توسط سارا |

The K-i-s-s
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:17 توسط سارا |

Romantic Moments

 
Romantic all inclusive getaway packages.
لينك ثابت نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 21:25 توسط سارا |

از باد شامگاه

مهتابها شكسته  به دامان جويبار

وز نقطه هاي دور ،شباويز شب نورد

مي نالد آشكار

از گوشه ي افق

تا ابد به كوه و دشت ،فرئزنده اختري

در پر تو شكفته ،مهتاب گشته باز

آغوش دختري

در خلوت سحر

عريان و كامياب ،به من مي كند نگاه

باد سحر به گونه ي ا وبوسه مي زند

در آن گريز گاه

آرام و شرمناك

من مانده خيره بر رخ انديشه زاي او

پيچيده در فضاي دل انگيز بامداد

موج صداي او

"تا دامن كفن نكشم زيز پاي خاك"

"باور مكن كه دست ز دامان بدارمت "

از آن شب گناه

بس سالها رفته و آن مهر يار

دست طلب نهاده به دامان ديگري

با روح بي قرار

بيدار و آشكار

من مانده خيره بر فلك و گشت روزگار

او آرميده در بر آن مرد كامجو

سرمست و كامگار

در خلوت سكوت

آهنگ ناز مي كند آن مه براي او

در گير و دار نيكه شب از پشت پنجره

ايد صداي او :

"تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك "

"باور مكن كه دست ز دامان بدارمت "

خيلي تنهام .به شدت احساس غربت مي كنم .اين منم كه مي نويسم .سارا

دختري كه خودش رو خوشحال نگه مي داره .شوخي مي كنه ...

ولي حالا احساس مي كنم تو اين دنياي درندشت هيچ كس رو ندارم .يه بغض بزرگ گلوم رو گرفته .مي خواد بباره و لي افسوس كه با گريه كردن هم چيزي درست نمي شه .همين الان كه دارم مي نويسم دارم با مادرم بحث مي كنم .نمي دونم چه كار كنم از دست آدمهاي دورو بر نمي دونم مگه كاري ندارند .زندگي ندارند .تمام كارشون اينه كه توي زندگي مردم دخالت كننو اظهار نظر كنن.يه چيزي بگن و اون آدم بد بخت و خونوادش رو تو دردسر بندازن .به خدا خسته شدم از اين همه پستي آدما .

چرا زندگي رو به كام همه تلخ مي كنن .به خدا يهذره انصاف .ي هذره رحم و مروت...

خسته ام .هيچ كس رو براي درد و دل كردن ندارم .تنها دلخوشيم اينه كه هراز گاهي بيام و اينجا دو كلمه بنويسم .كه اون هم زياد دردي رو دوا نمي كنه چون كسي نيست كه جوابم رو بده .گاهي اوقات فكر مي كنم كه برم يه جاي دور .مثلا تو يكي از روستاهاي شمال كشور .تنها باشم البته بعد از گرفتن مدرك پرستاره .برم اونجا يه پرستار ساده باشم تو يه روستاي كوچك .آرام و به دور از زندگي شهري زندگي كنم .مي دونم كه روزي  اين كار را خواهم كرد .فقط يه كم زمان احتياج دارم تا بزرگتر شم .بايد تا اون موقع مادر و  پدرم را راضي كنم .چون زماني كه اين حرف را مي زنم اونا بهم مي گن كه مگه تو ديوونه اي ؟تو افسرده شدي دخترو....

ولي من افسرده نيستم .خسته ام .از بدي هاو تحملم تمام شده .

خدايا به من صبر عطا فرما

 

 

 

 

 

 

لينك ثابت نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 21:4 توسط سارا |

دوستاي عزيز !يكي از غزيزاني كه اين وبلاگ رو مي خونه مي خواد ابا من همكاري كنه .يه مطلبي فرستاده كه اون رو براتون مي گذارم .امیدوارم خوشتون بیاد
هوای غربت دلتنگی را به یاد می آورم
اکنون که جدا مانده ام و غریب, چشم امیدی به توست چرا که با تو بالی برای گشودن است
هر کوچه نفس با نفس تو میدمد و من سپیده دمان را در چشم های روشن تو باور خواهم کرد
از دوست داشتن است که دلم تنک کسی است
سرا پا....


مرسی رضا جان

لينك ثابت نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 21:3 توسط سارا |

سلام !سلام !

من آمدم ،دوستان گلم .با اينكه زمان زيادي از آپ آخرين مطلبم نمي گذره ولي دلم براتون تنگ شده .راستش اين مدت مسافرت بودم .رفته بودم ملاقات ،ملاقات كساني كه خيلي يه كمكشون احتاج دارم .باهاشوت صحبت كردم ،درد و دل كردم ،ويه كردم ،.....

رفته بودم جبهه جنوب ،جايي كه خيلي از هم سن و سالهاي خودم گل وجودشون به خاطر شكوفا شدن غنچه هاي نشكفته اي چون ما پرپر كردند .  اونايي كه با وجود سن كم صداي خدا را لبيك گفتند .اونايي كه هيچ چيز و هيچ كس رو جز خدا نميديدند .آنقدر به ملكوا نزديك شده بودند كه لحظه ي لقائ خودشون رو با پروردگار عالم ميديدند آنها ....اسطوره هاي ما هستند .

مي دونيد دوستاي گلم !توي زمونه ي ما وقتي به دور و برت نگاه مي كني آنقدر بدي ،زشتي ،نا مهربوني ،بي وفايي ،قيائت قلب ،خود خواهي و...مي بيني كه اگه جايي مثله كربلاي ايران بري و از رشادت و مردانگي و ايثار و گذشت و عشق و...برات سخنبگند به نظرت اين حرفا افسانه اي بيش نيست .با خودت مي گي چرا من هرچه سعي مي كنم اين صحنه ها رو توي ذهنم ب هتصوير بكشم برام مجسم نمي شند ؟!چرا به نظر اين قدر دور از واقعيت مي آيند ؟!چرا نمي تونم باور كنم ؟!

تورو خدا!

روزگار ما رو ببين !چه قدر دنيا بر عكس شده !به جاي اينكه وجود اين همه پليدي رو دور و برمون غير قابل  باور بدونيم ،خوبي ها برامون غير قابل  باور شدند .

لينك ثابت نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 21:0 توسط سارا |

لحظه ي ديدار نزديك است

باز ديوانه ام مستم

باز مي لرزد دلم دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي !نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ

وآبرويم را نريزي دل

اي نخورده دست

لحظه ي ديدار نزديك است Romantic Beaches

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 0:46 توسط سارا |

مي خواهم براتون از كتابي بنويسم كه عمل كردن به آن مي تونه خيلي تو درست زندگي كردنمون كمك كنه .نويسنده ي اين كتاب يه نويسنده ي مشهور و معروفه كه مورد تاييد خيلي از نويسنده هاي ديگه هم هست مثل ديپك چوپرا،مارتين هريس ،مارك باچ و...

سعي مي كنم در اين جا خيلي از نكاتش را براي شما عزيزانم بگم تا با استفاده از آنها زندگي بهتري داشته باشيد .ان شأالله

·       همه ي ما در باره ي انسانهايي كه از محدوديت شرايط زندگي شان فراتر رفته و بدين ترتيب مظاهري از قدرت نا محدود روح انساني را متجلي كرده اند ،چيزهايي شنيده ايم .من و شما هم به سادگي با داشتن شهامت و آگاهي از اين كه قادريم با هر آنچه را در زندگي مان رخ مي دهد مقابله كنيم ،مي تانيم زندگيمان را مبدل به يكي ار اين الهام هاي افسانه اي سازيم .كنترل حوادث زندگي هميشه امكان پذير نيست ،ولي همواره مي توانيم واكنشهايي را در برابر آنها نشان مي دهيم ،و اعمالي را كه به دنبال آن انجام مي دهيم كنترل كنيم .اگر مسائلي درباره ي روابط ،سلامتي يا حرفه ي شما وجود دارد كه شما را رنج مي دهد .همين حالا در مورد اين كه چطور مي خواهيد آن را تغيير دهيد تصميم بگيريد .

·       تحقيقات همواره نشان داده اند كه افرا دموفق معولا سريع تصميم مي گيرند و موقعيت هاي كاملا حساب شده را به ندرت از دست مي دهند و بر عكس ،افرادي كه شكست مي خورند معمولا هب كندي تصميم مي گيرند و زياد تغيير عقيده مي دهند .هر گاه تصميمي منطقي گرفتيد ،آن را از دست ندهيد .

ادامه در پست هاي بعدي .....

لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 0:25 توسط سارا |

عزیزای من لطف کنین نظر بدین و منو نا امیدم نکنید

لينك ثابت نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 12:7 توسط سارا |

داستان بدين قرار است كه در ابتدا انسانها مخلوقاتي مركب  بودند .بدين معني كه مذكر و هم مؤنث بودند .هر ي از آنها يك سر با دو صورت ،چهار  دست ،چها ر پا و اندامهاي تنسلس مردانه و زنانه داشتند .اين نياكان ما به واسطه ي كمال و يكپارچگي شان نيروهاي فوق العاده اي داشتند .در واقع اين موجودات دو جنسي از چنان شكوه و عظمتي بر خوردار بودند كه ب هخود جرأت مي دادند به خدايان حمله كنند البته خدايان اين وقاحت و بي شرمي را تحمل نمي كردند ولي در عين حال نمي دانستند كه انسانها را چگونه تنبيه كنند .به يكديگر مي گفتند "اگر آنها را بكشيم ديگر كسي نخواهد بود تا ما را پرستش كند و برايمان قرباني نمايد .زئوس به فكر فرو رفت و چاره اي انديشيد .او فرمان داد :انسانها مي بايست زنده بمانند اما انها ر ادو نيمه خواهيم كرد .بدين ترتيب قدرت آنها زايل گشته و بنابر اين ديگر هيچ چيز ما را تهديد نخواهد كرد .پس زئوس روانه شد تا انسانها را دو نيمه كند و از آپولو كمك خواست تا زخمهاي به جا مانده را نا مرئي سازد .پس هر نيمه را در جهت مخالف روانه كرد تا باقي عمرشان را ديوانه وار در جست و جو به دنبال نيمه ي گمشده ي خود بگذرانند .همان گمشده اي كه تلفيق و اتحاد با آن كمال .تماميت .و وحدت وجودشان را مجددا به آنان باز مي گرداند

لينك ثابت نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 12:5 توسط سارا |

به خود بخوان مرا شبي

كه بر شرار بو سه ها

حرير پيكر تو را

فضتي خواهش تو را

پر از ترانه مي كنم

اميد من

به خود بخوان مرا شبي

ببين نياز عشق من

درون ژرف جان من

چه با شتاب مي دود

مرا ببر به شهر عشق

كه از سبوي عشق تو

خيال من ،وجود من

شبان تيره ي دلمم

پر از شراره ها شود

اميد من

   بيا بيا گت هميشه باغ من

               مرا ببين

                      مرا بخوان

                               مرا ببر

 

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 23:12 توسط سارا |