|
امروز غمگینم .یه بغض بزرگ به اندازه ی تمام تنهایی هام گلوم رو فشار می ده.دلم هوای گریه داره ولی عقلم می گه جلوش کم نیاری یه موقع ؟اگه این کارو بکنی می خواد برای همیشه روی سرت سوار بشه .و همیشه تو رو مغلوب خودش کنه.دلم می گه اخه سخته .چقدر دیدن و دم بر نیاوردن ؟چقدر بغض و تو گلو خفه کردن؟ چقدر خودمونو مقاوم و بی درد نشون دادن؟چقدر....؟
به خدا خسته شدم .خدای مهربونم یه سوالی دارم .چرا گاهی اوقات (به نظر خودمون )بدون دلیل بغضمون می گیره؟
می دونین الان دارم چی گوش می کنم .دلم می خواد به اصفهان برگردم.معین همیشه درد دل منو می دونه .همیشه یه چیزی واسه همه لحظه های آدم داره.چقدر غمگین می خونه!چقدر با احساس .
چقدر دلم گرفته .همیشه فکر می کردم اگه بنویسم خالی می شم .و تمام ناراحتی هام رو فراموش می کنم .ولی الان که دارم می نویسم اشکام در حال جاری شدنن .نمی دونم برای چی دلتنگم یا ناراحتم .بزارید قسمتی از شعر رو برای شما بنویسم .
چه کنم با کی بگم عقده ی دل را پیش کی خالی کنم
دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم
دلم می خواد به اصفهان برگردم
بازم به اون نصف جهان برگردم
برم اونجا بشینم در کنار زاینده رود
بخونم از ته دل ترانه و شعرو سرود
به خدا این دل من پر از غمه
تموم دنیا برام جهنمه
هر چه گویم من از این سوز دلم
بازم کمه بازم کمه بازم می نویسم .دلم می خواد همین طور بنویسم .
چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آن که زین جهان زود برفت
وآسوده کسی که خود نیامد به جهان
خیلی و قتا زندگی کردن تو دنیا برای آدم خفقان آور می شه.تحمل همه چیز سخت می شه.و این مجازات ماست که شاهد کشته شدن روحمون به دست خودمون در این دنیا باشیم.
دیشب نگاهم اتراق گاه گریه هایم بود،خواب امان می خواست،امّارد پای اشک امانش را برید.
انقدر از زندگی دل تنگ و دلگیرم که روز مرگ خود را جشن می گیرم
حالا فکر نکنین من همیشه افسرده ام .وشعرای غمگین می نویسم .نه من یه حسنی که دارم اینه که نمی زارم غم زیاد تو دلم بمونه و می تونم زود اونو پس بزنم ،حتی اگه فراموشش نکنم.حالا یه شعر دیگه رو براتون می نویسم .غمگینه ولی....
به کدامین سوی بگریزم که راه فراری نیست
درد دلم را برای که گویم که دلداری نسیست
به که پناه برمکه آغوشی گشاده را سراغ ندارم
چگونه بگریم ؟!
وقتی که چشمانم همانند چشمه ای خشک شده و اشکی در آن یافت نمی شود
و چگونه بگریم ؟!
وقتی که شانه ای نیست که سرم را رویش بگزارمو بغض چندین ساله ام را بشکنم
و چرا بگریم؟!
وقتی که گریه هم دل بی تاب مرا تسکین نمی دهد
دوست دارم در همان چاهی که مولایم علیتنایی اش را در آن می زدود
فریاد آورم ؛
لیکن آه و صد افسوس که خود را لایق آن هم نمی دانم
از این دنیای پر آشوب و پر سحرو رموزچیزی نمی خواهم و
همین بس مرا که می دانم
قایق دوستانه ی زندگی ام
درون دریای پر جوش و خروش تنهایی غرق شده است
|