تبليغاتX
خوشاعشق و خوشا ناکامی عشق

سال نو مبارک
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:46 توسط سارا |

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:12 توسط سارا |

کم کم باید یرای یکسال بزرگ شدن آماده شیم .یکسال پیر شدن .

 

یکسال با تجربه شدن یکسال....

 

گذشته ها   گذشته .به فکر آینده باش دلشاد و سر زنده باش .به

 

اانتظار طلعت خورشید تابنده باش .

 

با غصه خوردن چیزی عوض نمیشه ؛پس سال جدید رو بچسبید اونم

 

سه دستی تا حتی یک ثانیه از اون هم از دستتون نره.سال خوبی را برای همه ی عزیزای نازنینم آرزو می کنم .

 

 

عید همه گی مبارک

Happy   new   year   every  body

                    

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 23:50 توسط سارا |

سلام ،سلام ،سلام
من آمدم .البته اگه از رفتنم اطلاع داشتين  !
در مورد سفرم اگه بخوام بنويسم بايد خيلي تو ضيح بدم  يا شايد بهتره بگم قابل توضيح دادن نيست .چون شنيدن کي بود مانند ديدن ؟!


شايد بعد در موردش براتون صحبت کردم چون نوشتنش حس مي خواد د الان زياد حسش نيست .

الان مي خوام يه جورايي هم يه کتاب معرفي کنم بهتون هم يه قسمتهايي از اون رو براتون بنويسم :

به نظر من کتاب واقعا مفيديه.توصيه مي کنم اون رو بخونيد

اسم کتاب مديريت زمان است به نوشته ي مهدي نيلي پور

اصل آشنايي ب اراه هاي صرفه جويي در وقت :

*هر روز صبح کار هاي اون روز را فهرست کن و پس از اتمام هر مورد آن را از فهرست خط بزن

*هرگز دوستي را ملاقات نکن مگر اينکه قبلا با اون قرار حضوري يا تلفني گذاشته باشي

*هميشه در جيب خود مداد با کاغذ يا يک دفتر چه يا د داشت کوچک داشته باش تا برنامه و فکر هاي نو را در زمان بيکاري در آن ياد داشت کني .

*براي خود زماني مخصوص استراحت در نظر بگير و سعي کن اين زمان ر ابا اوقات نماز هماهنگ سازي

*از زمان بيکاري خود با مطالعه ،حفظ،ياد گيري يا کارهاي سازنده بهره گير

*و......

در اين کتاب مطالب خيلي جالب و مفيد ديگه هم نوشته شده .از خوندن آن ضرر نمي کنيد


 

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 23:46 توسط سارا |

. گل از شاخه اگر مي چينيم

.برگ برگش نكنيم

و به بادش ندهيم

لا اقل لاي كتاب دلمان بگذاريم

و شبي چند از آن

هي بخوانيم و ببوييم و معطر بشويم

شايد از باغچه ي كوچك انديشه مان گل برويد

 

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 4:56 توسط سارا |

شبي از پشت يك تنهاي غمگين و باراني ،تو را با لهجه هي گلهاي نيلو فر

صدا كردم

تمام شب براي با طراوت متندن باغ قشنگ آرزو هايت دعا كردم

پس از يك جست و جوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد  وا

كردم

نمي دانم چر ارفتي ،نمي دانم شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا،تا كي ،براي چه

ولي رفتي !

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب رويايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي از خاكستر گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با همرباني دانه بر مي داشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد

كه من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كر د!

كسي فهميد تو نام مر از ياد خواهي بود

هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام ،برگرد!

ببين كه سر نوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفانو وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت

تو ام در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي مت بين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخو سرد است

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا؟

شايد ب هرسم عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت

                                               دعا كردم!

 

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 4:38 توسط سارا |

اول از همه سلام

خسته نباشيد (البته اگه كمك خانواده خونه تكونه كرديد)

مي خوام قبل از نو شتن هر چيز از بابت  چند تا پست قبلي عذر خواهي كنم .

من واقعا متاسفم .ديگر تصميمم رو گرفتم .بعد از اين با همين خط،همين سايزو همين رنگ خواهم نوشت.

So  don’t  worry   about this

 خوب ،همون طور كه قبلا نوشتم فردا قراره برم مسافرت .يه سفر دانشجويي .

و اين اولين تجربه ي منه.

از اين مو ضوع كه بگذريم :امروز از يكي از استادامون كه روي حشرات تحقيق كرده يه چيزي شنيدم ،شايد براتون جالب باشه:

اينو مي دونستين كه فقط پشه هاي ماده نيش مي زنند؟!پشه هاي ماده براي تخم گذاري نياز به خون دارند ؛براي همين نيش مي زنند.

يك از دستگاه هايي كه در علوم پزشكي براي استريل كردن وسايل استفاده ميشه "اتو كلاو"است و ساده ترين اين وسيله در منزل همان زود پز خودمان است.قابل توجه مادران !اگه مي خواهيد غذاي سالم و بدون هيچ

 

ميكروبي (تقربا)به فرزنداي نو پاي خود بدهيد آن را در زود پز بپزيد.

 

 

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 4:8 توسط سارا |

شعري از "ويليام بليك"

عشقت را هرگز بازگو مكن

عشقي كه هر گز به  ربان نيايد

مثل نسيم ملايم و ساكت و نامرئي مي گذرد

و همه چيز را بر سر راه خود

تكان مي دهد

من عشقم ر ابه زبان آوردم

و قلبم را براي او گشودم

سرد و لرزان با ترسي مر گبار

و او رفت....

بعدها مسافري بر سر راهش پيدا شد

ساكت و نامدئي مثل باد

و او

عشق اين مسافر ار پذيرفت

نه،هر گز عشقت را باز گو مكن

 

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 6:37 توسط سارا |

نوروز،عيد

يادتونه ،چند سال پيش با شنيدن آهنگ "عيده و امسال عيدي ندارم "چقدر دلامون گرفت .امسال چي ؟آيا سال خوبي برامون بوده ؟آيا از اينكه داره تموم مي شه خوشحاليم يا نارا حتيم سالي كه برامون با فزوني شانس و خوشبختي بوده داره تموم مي شه ؟

به هر حال خوب بوده يا بد داره تموم مي شه و كاري از دست هيچ كس ساخته نيست .آب رفته را نمي شه به جوب باز گردوند .ولي يه سال جديد ،365روز تازه و نو و دست نخورده پيش رو داريم .ميدوني !365رررررررررووووووووووووووز.خيلي زياده ها .دست كمش نگيرين .مي تونيم از همين الان درباره ي  اينكه مي خواهيم با اون چه كار كنيم فكر كنيم .مي تونيم از همين الان برنامه ريزي كنيم .مي تونيم .....

از همين جا .از پشت صفحه ي كامپيو ترتون به همهي اونايي كه توي اين سال عزيزي رو از دست دادن تسليت مي گم .و از ته دل اميدوارم غم آخدتون باشه .

به همه ي اونايي كه موفقيتي به دست آوردن ،مثلا توي دانشگاه قبول شدن(مثل خودم)يا تو كارشون موفق بودن تبريك ميگم و اميدوارم اين موفقيت ها براشون ادامه پيدا كنه .

و از همين جا براي مهتون ،همه ي شما هموطن هاي عزيز و دوست داشتني خودم آرزوي يه سال خوب ةهمراه با سر خوشي ،شادي ،بدون غم و هجرانو غربت و فراقو....هممراه با وصال كه مي دونم آروزي خيلي از شماهاست _آرزو مي كنم .

 

همتونو دوست دارم قربان همهي شما

                                        سارا

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 6:28 توسط سارا |

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

و يك روز پي در پي دم گرم خويش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفته گان خفته را سخت آشفته تر سازد

بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 5:59 توسط سارا |

Go to fullsize imageGo to fullsize image
لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 0:56 توسط سارا |

همين الان تموم شد .هنوز رد اشكهام روي چشمام مونده .هنوز بغض داره گلوم رو فشار ميده .هنوز غمگينم !

داشتم فيلم "ميم مثل مادر "را تماشا مي كردم .خدا رسول ملا قلي پور را بيامرزد.واقعا يه اثر جاودانه خلق كرده .نمي دونم چي مي تونم در موردش بگم .فقط ميدونم بايد حتما اون رو ديد .بايد اون رو به خاطر سپرد .بايد.....

مادر ،مادر،مادر،مادر،مادر ،مادر ،مادر ،مادر

دلم مي خواد گريه كنم .فهميدم چقدر دوسش دارم .با تمام وجودم .نمي خوام تا من زنده ام نبودنش را ببينم .خدايا من دوسش دارم .براي من سالم نگهش دار!

 

 

 

لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 0:38 توسط سارا |

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 12:28 توسط سارا |

سلام به همه ي شما

امروز مي خوام بنويسم .مي دونين بچه ها !خيلي از ما خيلي از وقتا زندگي رو خيلي سخت مي گيريم .يه مسئله ي كوچك ؛ناچيز ؛بدون اهميترو اونقدر بزرگ و مهيبش مي كنيم كه حتي بعد از مدتي نمي فهميم اصل قضيه چي بوده؟اگه زماني كه داريم با خودمون ؛با زندگيمون؛با يه نفر ديگه؛دعوا مي كنيم به خودمون بيايم ببينيم تو اين دو روزي كه تو يه دنياي بي وفاييم چر ابايد كاري كنيم كه بهمون بد بگذره؟

چرا از اين فرصت كه تا چشم روي هم بگذاريم تموم شده درست استفاده نكنيم !چرا همش همو آزار مي ديم ؛به هم دروغ ميگيم ؛همو مسخره مي كنيم ؛همو تحقير مي كنيم ؟

چرا به فكر هم نيستيم ؟چرا انسانيت رو فراموش كرديم ؟چرا معني انسان بودن رو و اصلت يه انسان ور از ياد برديم ؟

گوش كنيد فريدون مشيري چي ميگه :

اي همه مردم در اين جهان به چه كاريد؟

عمر گرانمايه را چگونه گذاريد!

هر چه به عالم بود اگر به كف آريد

هيچ نداريد اگر كه عشق نداريد

واي شما دل به عشق اگر نسپاريد

گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد

                                   عشق بورزيد

                                دوست بداريد

 

آدما از آدما زود سير ميشن               آدما از عشق هم دلگير ميشن

آدما آخ آدماي روزگار                    چي ميمونه از شما ها يادگار

 

بيايم به دنيا ،به اطرافيامون خوشگل نگاه كنيم .به خدا اگه يه بار امتحان كنيد زندگي براتون مثل عسل ميشه .فقط بايد صبر داشته باشيم .از چيزاي كه ملاك وجود ما تو اين دنيا نيستند كوه نسازيم .كوچك ببينمشون تا مثل آب خوردن از گلوي زندگيمون پايين برن.

زندگي پر از قشنگي است مثه خواب يه كبوتر

زندگي پر از سپيدي است مثه كاغذاي دفتر

زندگي يه حس زيباست مثه احساس پريدن

مثه خوابيدن تو گلدون ،خواب غنچه ها رو ديدن

زندگي رو سخت نگيرين،زندگي ساده ي ساده است

حل ميشه سختي با كوشش ،زندگي اوج اراده است

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 12:19 توسط سارا |

اگر در كهكشاني دور
دلي يك لحظه در صد سال
ياد من كند بي شك
دل من در تمام لحظه هاي عمر
به يادش مي تپد پر شور
صفاي قهرمان را با سرا پاي وجودم
با تمام تار و پودم
مي پذيرم ؛مي برم با خويش
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 11:28 توسط سارا |

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 1:35 توسط سارا |

رفتم مرا ببخش و نگو او وفا نداشت

راهي به جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

 

 

رفتم كه داغ بوسه ي پر حسرت تو را

با اشكهاي ديده ز لب شستو شو دهم

رفتم كه ناتمتم بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم

 

 

رفتم؛مگو؛مگو كه چرا رفت ؛ننگ بود

عشق منو نياز تو و سوزو ساز ما

از پرده ي خموشي و ظلمت؛چو نور صبح

بيرون فتاده بود وبه يكباره راز ما

 

 

رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم

در لابه لاي دامن شب رنگ زندگي

رفتم ؛كه در سياهي يك گور بي نشان

فارغ شوم ز كشمكش و رنج زندگي

 

 

من از دو چشم روشنو گريان گريختم

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

 

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله ي آتش ز من نگير

مي خوستم كه شعله شوم سر كشي كنم

مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

 

روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخي گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو وعشق تو نيستم

 

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 1:11 توسط سارا |

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:54 توسط سارا |

سودا بار اول که نگاهم به نگاهش افتاد گوییا عشق ز سر چشمه ی چشمم جوشید گفتمش با نگهی : من به قربان تو و لطف و صفای نگهت من بشکسته دل خسته فدای نگهت خنده ای کرد به رویم و من زار به زیر قدمش افتادم ناله و در به دری با نگاهش همه رفت از یادم مرغک عشق و صفا از در آمد به مبارک بادم گفتم :ای ماه !به پیش نگهم می مانی ؟ بهر این قلب غمین قصه ی مهر و وفا می خوانی؟ باز لبخندی زد گفت:مهرت به دلم بنشسته است وز غم تنهایی ،دل جانم خسته است من به پیش نگهت تا ابد خواهم ماند .......... آه،افسوس،افسوس آن همه قصه ی خوب وان همه گفت وشنود پاره ای سودا بود او هرگز ،هرگز ،نگهی حتی هم ،بر من زار نکرد نگهی حتی هم
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 8:1 توسط سارا |

درخت اشک شکسته کشتی قلبم زموج غم ،ز موج غم که تنها ناخدای دل ،مرا از عشق سیرم کرد برفته نور چشمانم ،که ماه روشنی بخشم ز دست و دیده پنهان شد به تاریکی اسیرم کرد تو بودی ناخدای دل ،تو بودی نور چشمانم که رفتی از کنار من تو رفتی بادبان من بر کنده شد از غم تو رفتی نور چشمان رفت و اینک خانه لبریز از نوای زار زار من و اینک ابر های آسمان هم سوگوار من و اینک خانه ای در عمق اقیانوس غم دارم و روز و شب ز غربت ها به باغ سرد تنهایی درخت اشک می کارم
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 7:57 توسط سارا |

ای آفریدگار! دیگر به سرد مهری خاکسترم مبین امشب صفای آبم و گرمای آتشم امشب به روی توست دو چشم نیاز من امشب به سوی توست دو دست نیایشم امشب ستاره ها همه در من چکیده اند سرب مذاب پر شده در کاسه ی سرم هر قطره ای ز خون تنم شعله می کشد من آتش روانم ،من آتش ترم امشب به پارسایی خود دل نهاده ام ای آفتاب وسوسه در من غروب کن آن رودخانه ام که تهی مانده ام ز آب آه ای شب بزرگ ،تو در من رسوب کن زین پیش اگر به کفر گشودم زبان خویش زین پس بر آن سرم که بشویم لب از گناه ای آفریدگار! در چاه شب به سوی تو امید بسته ام تا بشنوی صدای مرا از درون چاه هر چند پیش چشم تو کوچکتر ز مور بر من بزرگواری پیغمبران ببخش جز غم هر آنچه را که به من وام داده ای بستان و بیشتر کن و بر دیگری ببخش نام تو بر نگین دلم نقش بسته است این خاتم وجود من ارزانی تو باد دانم اگر چه پیشکشی سخت بی بها شعرم به پاس تو قربانی تو باد
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 7:55 توسط سارا |

سلام به همه .دخترا ،پسرا ،خانم ها،آقایون

 

یه کمی رسمی شد .ولی اشکال نداره .

 

می خوام یه کم حرف بزنم .نمی دونم چی ؟ولی همین طور شروع می کنم ببینم به کجا می رسم .

یه دورانی بود که توی مدرسه ورجه وورجه می کردم .سر به سر این و اون می گذاشتم .شوخی و....        هزارتا کارهای بچه گونه و بی خیالی های دوران کودکی و نوجوونی . اون موقع ها گاهی ،یا بهتره بگم اکثرا آرزو داشتم که زود بزرگ شم .به خودم می گفتم :خدایا کی می شه من سنم بیشتر از اینی که هست بشه.کی میشه بقیه دیگه منو بچه ندونن.کی می شه برم دانشگاه؟. .....هزار تا کی میشه دیگه

یه موقعی امد دیدم کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم .تا دو سه هفته بعد از شروع کلاسها باورم نمی شد که تمام دوره ی نوجوونی به اخرش رسیده وسر دو روز باید از یه دانش آموز تبدیل به یه دانشجو بشم .با اینکه دانشجو بودن آرزوم بود ولی....... انگار تو گذشته مونده بودم و قصد نداشتم زندگی رو در زمان حال ادامه بدم .طول کشید تا به این وضع عادت کردم .الان با خیلی ها دوست شدم و دارم می گذرونم روزگارم رو.

فقط از یه بابت ناراحتم این دانشگاه اونقدر وقت منو گرفته که حتی برای خودمم دیگه وقت ندارم .ولی به قول یکی از دوستام به دریای عشق که می رسی می بینی سرابه.جدا رویای دانشگاه وقتی به حقیقت می پیونده با چیزی که تو ذهن ما بوده تفاوت داره.ولی امیدوارم همه ی ما بتونیم همه ی توانمون و علممون رو در راه کمک به خلق خدا ایثار کنیم .

امیدوارم بتونم از حرفه ام و از شغلی که بعدها خواهم داشت به نفع مردم استفاده کنم .من واقعا می خوام یه نمونه ی خوب توی حرفه باشم .من

می خوام یه پرستار خوب باشم .

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 20:3 توسط سارا |

از صلیب های کهنه ی سنتی که به گردن می کشیم امید معجزه نیست .

           عشق مسیحای زندگی است

                                   

                             که دیگر بار زنده بودنت را اعجاز می کند

 

 به صلیب سنتش مکش!

 

             عشق یتیم تر از آن است

 

                         که ب هدست رودخانه ی روزگارش بسپاری

 

 عشق بلند تر از آن است

 

             که زیر کوتاه نگاه عتاب آلودپامالش کنی .

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 20:2 توسط سارا |

 

چند تا توصیه یا شاید باید بگم راه می خوام بهتون نشون بدم که اگه خیلی تو زندگی تون مؤثره .

 

*مراقب کلماتی که به کار می برید باشید ،چون وقتی لبان شما روترک می کننددر همه جا پراکنده می شوند آنگاه دیگر هیچ کاری از دستتان بر نمی آید،و هرگز نمی توانید آن رو به جای اولش بر گردونید.

 

*ابتدا اطمینان پیدا کن آنچه می خواهی بگی از سکوت بهتر است در غیر این صورت ساکت بمان ،اگر فقط این قانون ساده را رعایت کنی هرگز از گفته ی خود پشیمان نخواهی شد .

 

*در سخنرانی های خود شرکت کنید ،یعنی اگر مطلبی را مدام به دیگران گوشزد می کنید در واقع خواسته ی نا آگاهانه ی خود را بیان می کنید .این همان گفته ای است که خودتان باید بشنوید .شاید توصیه هایی که به دیگران می کنید در واقع برای یاد آوری به خودتان باشه .

 

*اگر بگذاری زندگی می تواند مثل سوار شدن بر یک چرخ و فلک تفریحی باشد .یک روز بالا برود و روز بعد پایین بیاید .از درونت  فرمان بگیر  .خواه زندگی بر وفق مراد باشد خواه توام با مشکل .از هیچ چیز زیاده خوشحال یا ناراحت نشو .زیرا هیچ چیز در این دنیا همیشه یک جور نمی ماند .سعی کن تعادل افکارت را حفظ کنی .

 

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 22:22 توسط سارا |

*راز شادی در این استکه از وجود سختی های زندگی شاکر باشی زیرا آنها به تو ادراک و تعقل می بخشند .

 

*راز شادی در این است که نه فقط با لب ها بلکه با دل و چشمانت هم بخندی .

 

*راز شادی دز این است که دوست داشتن دیگران والاترین وظیفه ی هر انسان است.

 

*راز شادی در این است که "با"دیگران بخندی نه "به"دیگران .

 

*راز شادی در زیستن "در "لحظه ی حاضر است نه زیستن "برای "این لحظه .

 

*راز شادی در داشتن ذهنی آرام در طوفان های زندگی است .

 

*راز شادی در این است که معنای عشق را در بخشیدن آن نه از گرفتن آن از دیگران .

 

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 22:17 توسط سارا |

یه شعری می خوام براتون بنویسم .این شعر برام یه خاطره داره ،واسه روزاییه که (روزای نوجوونی )مثل همه ی نوجونای هم سن و سالم به عشق و عاشقی زیاد فکر می کردم و دنبال اسب سفیدو شاهزاده و....بودم

الا ن دیگه بزرگ شدم البته فکر می کنم و مثل اون موقع با مسائل احساسی برخورد نمی کنم .اون موقع ها فقط شعرای عاشقونه می خوندم واسه یه دلایل بچه گانه

حالا اگه شعرای عاشقونه می خونم چون خود عشق رو دوست دارم .چون عشق رو یه حس پاک و ناب می دونم .چون عاشق عشقم .یه عشق کاملا معنوی .یه عشق زلال به تمام معنا.

 

یکی را دوست می دارم

 

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که

                                                             او را دوست می دارم

ولی افسوس!

او هر گز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که

                                                              او را دوست می دارم

ولی افسوس !

او برگ گل را به زلف کودکی آویخت که او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب

سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو

                                                              که او را دوست می دارم

ولی افسوس !

یکی ابر سفید آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید

صبا را دیدم و گفتم ،صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم

                                                           که او را دوست می دارم

ولی افسوس !

ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوانید

کنون وامانده از هر جا ،دگر با خود کنم نجوا

    یکی را دوست می دارم

                                     ولی افسوس

                                                       او هر گز نمی داند

 

 

 

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 22:16 توسط سارا |

شب به خیر

 

دیر شد باید بخوابی، نازنینم شب به خیر!

با وفای ساده ی خلوت گزینم شب به خیر !

خسته ای ای مهربانم چشمهایت را ببند

این چنین خصمانه منشین در کنارم،شب به خیر!

غصّه ی فردا و فرداهای دیگر را مخور

ای غریب افتاده ای تنها نشینم ،شب به خیر !

در شب یلدای چشمانت چه آتش ها بپاست

ای نگاهت تکیه گاه آتشینم ،شب به خیر !

اشکهای بی کسی را از دو چشمت پاک کن

ای پناه اولی و آخرینم ،شب به خیر !

غصه ها را از دلت بیرون کن و راحت بخواب

با تو هستم ،آشنایم ،بهترینم ،شب به خیر!

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 6:36 توسط سارا |

قلمت را بردار

بنویس از همه ی خوبی ها:زندگی ،عشق ،امید

و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا هست

گل مریم ،گل رز

بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال

از غروبی بنویس

که چو یاقوت و شقایق سرخ است

بنویس از لبخند

از نگاهی بنویس

که پر از عشق به هر سوی جهان می نگرد

روی کاغذ بنویس :

 

زندگی با همه ی سختی ها شیرین است

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 6:35 توسط سارا |

امروز غمگینم .یه بغض بزرگ به اندازه ی تمام تنهایی هام گلوم رو فشار می ده.دلم هوای گریه داره ولی عقلم می گه جلوش کم نیاری یه موقع ؟اگه این کارو بکنی می خواد برای همیشه روی سرت سوار بشه .و همیشه تو رو مغلوب خودش کنه.دلم می گه اخه سخته .چقدر دیدن و دم بر نیاوردن ؟چقدر بغض و تو گلو خفه کردن؟ چقدر خودمونو مقاوم و بی درد نشون دادن؟چقدر....؟

به خدا خسته شدم .خدای مهربونم یه سوالی دارم .چرا گاهی اوقات (به نظر خودمون )بدون دلیل بغضمون می گیره؟

می دونین الان دارم چی گوش می کنم .دلم می خواد به اصفهان برگردم.معین همیشه درد دل منو می دونه .همیشه یه چیزی واسه همه لحظه های آدم داره.چقدر غمگین می خونه!چقدر با احساس .

چقدر دلم گرفته .همیشه فکر می کردم اگه بنویسم خالی می شم .و تمام ناراحتی هام رو فراموش می کنم .ولی الان که دارم می نویسم اشکام در حال جاری شدنن .نمی دونم برای چی دلتنگم یا ناراحتم .بزارید قسمتی از شعر رو برای شما بنویسم .

 

چه کنم با کی بگم  عقده ی دل را پیش کی خالی کنم

دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم

دلم می خواد به اصفهان برگردم

بازم به اون نصف جهان برگردم

برم اونجا بشینم در کنار زاینده رود

بخونم از ته دل ترانه و شعرو سرود

 

 

به خدا این دل من پر از غمه

تموم دنیا برام جهنمه

هر چه گویم من از این سوز دلم

بازم کمه بازم کمه
بازم می نویسم .دلم می خواد همین طور بنویسم .

        چون حاصل آدمی در این شورستان

        جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

        خرم دل آن که زین جهان زود برفت

        وآسوده کسی که خود نیامد به جهان

 

خیلی و قتا زندگی کردن تو دنیا برای آدم خفقان آور می شه.تحمل همه چیز سخت می شه.و این مجازات ماست که شاهد کشته شدن روحمون به دست خودمون در این دنیا باشیم.

دیشب نگاهم اتراق گاه گریه هایم بود،خواب امان می خواست،امّارد پای اشک امانش را برید.

 

      انقدر از زندگی دل تنگ و دلگیرم         که روز مرگ خود را جشن می گیرم

 

حالا فکر نکنین من همیشه افسرده ام .وشعرای غمگین می نویسم .نه من یه حسنی که دارم اینه که نمی زارم غم زیاد تو دلم بمونه و می تونم زود اونو پس بزنم ،حتی اگه فراموشش نکنم.حالا یه شعر دیگه رو براتون می نویسم .غمگینه ولی....

 

 

 

به کدامین سوی بگریزم که راه فراری نیست

درد دلم را برای که گویم که دلداری نسیست

به که پناه برمکه آغوشی گشاده را سراغ ندارم

چگونه بگریم ؟!

وقتی که چشمانم همانند  چشمه ای خشک شده و اشکی در آن یافت نمی شود

و چگونه بگریم ؟!

وقتی که شانه ای نیست که سرم را رویش بگزارمو بغض چندین ساله ام را بشکنم

و چرا بگریم؟!

وقتی که گریه هم دل بی تاب مرا تسکین نمی دهد

دوست دارم در همان چاهی که مولایم علیتنایی اش را در آن می زدود

فریاد آورم ؛

لیکن آه و صد افسوس که خود را لایق آن هم نمی دانم

از این دنیای پر آشوب و پر سحرو رموزچیزی نمی خواهم و

همین بس مرا که می دانم

قایق دوستانه ی زندگی ام

درون دریای پر جوش و خروش تنهایی غرق شده است

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 6:34 توسط سارا |

 

 سلام .

یه مطلب علمی به ذهنم رسید که گفتم بد نیست شما هم اون رو بدونین .البته نمی دونم شما از اون اطلاع دارید یا نه؟
اما من وقتی اون رو شنیدم برام خیلی تازگی داشت و قبلا هم نشنیده بودم .امیدوارم به اطلاعات علمی و عمومی تون اضافه بشه.

 

آیا این رو می دونید که چرا وقتی گریه می کنیم از دماغمون اب می چکد؟
دلیلش اینه که در کنار مجرای اشک ما سوراخی وجود دارد که به حفره های بینی راه دارد و هنگام اشک ریختن در واقع این همان قطرات ارزشمند اشک ماست که از دماغمون جاری می شود نه.....

نمی دونم اطلاع داشتید یا نه .به هر حال امیدوارم براتون جالب بوده باشه.

لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 22:47 توسط سارا |

من به عرفان و جملات عارفانه علاقه دارم .به خاطر همین در این جا ممکنه خیلی با این جملات بر خورد کنین .

                           

                          پروردگارا!

قلبم تشنه ی نور وعشق توست .هر روز به افکار و ارزوهایم بیا ! به رویاهایم ؛در خنده ها و اشکهایم .

از سر رحمتت در فراموشی هایم پدیدار شو.

                       به عبادتم ،به کار

              به زندگی و مرگم بیا !

از سر لطف و عشق ،هر روز و هر لحظه با من باش !

 

 

 

 

 

 

 

هر کس هر اندازه هم که فقیر باشد می توتند چیزی ببخشد ،ما می توانیم اندیشه ی عشق ،واژه ای شیرین ،لبخندی درخشان ،نغمه ای روح افزا ،دستی یاریگرو یا هر آنچه را که ممکن است به قلب شکسته ای آرامش دهد ،ببخشیم .

 

بیاموزید که در راه خدا خاموش باشید ،خود را از تمامی کشمکش ها و گیر و دارهای فکر و ذهن رها کنید و وجودتان را به او که خدای عشق و حقیقت است تسلیم کنید .آنگاه فرزند سکوت خواهید شدو در میان زیبایی و فروتنی و عشق به خدا و آفریده هایش رشد خواهید کرد .

لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:57 توسط سارا |

 

سلام به دوستای عزیزم .

می خوام یه اعترافی کنم .اخه امروز سرشار از احساسم .سرشار از دوست داشتن .سرشار از عشق .می خوام به مامان ،بابام بگم که چقدر دوستشون دارم .می خوام بگم اگه مثل پسرا احساس واقعیم رو هیچ وقت بهشون نگفتم .اگه حرکتی مبنی بر اینکه دوستشون ندارم انجام ندادم .دلیلش این نست که نمی خوامشون .دوستشون ندارم . می خوام اعتراف کنم .مادرم ،پدرم با تموم وجود و از صمیم قبم دوستتون دارم .من اگه کاری هم کردم که باعث ناراحتی شما شده از روی عمد نبوده .و من از شما می خوام که من رو ببخشید .می خوام به خودم و خدای خودم یه قولی بدم .اینکه از امروز سعی کنم یه فرزند خوب برای خونوادم باشم .

 

 

مادر!

آنگاه که در اقیانوس چشمهای قشنگت دختر تنها و پریشانی راکه همواره قلب کوچکش به یاد تو می تپد ،اینگونه با دستانی خالی و سینه ای گشاده بر عشق می بینی ،چه چیزی می تواند زیباتر از یک تپش نگاه جان افزاو یک کشش لبخند دلربا باشد ؟در این رویای با تو گفتن و با تو در کنج خالی خیال خلوت کردن موجود حساس و تنهایی چون من دوست دارد ساده بگوید

 

                           "مادر دوستت دارم "

 

پدر!

ای شهر آرزوهایم ،سرمشق زندگی را از تو ،از دستان پینه بسته ات ،از آن نگاه خسته ات و از قد خمیده ات خواهم آموخت و خوب زندگی کردن را از کتاب زندگیت پس تو را تا ابدیت دوست دارم .

لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:57 توسط سارا |

چند تا متنه که دلم می خواهد شما هم اونا رو بخونین و همون طور که من لذت بردم از اونا لذت ببرین .امیدوارم دوست داشته باشین

 

 

همه ی آدما مثل خوشه ی گندم می مونن .باید چیده بشن ،باید سنگ آسیاب رو تحمل کننو خرد بشنتا بشه ناخالصیشون رو ازشون جدا کرد .باید خمیر بشن و تو دستای خدا ورز داده بشن تا عمل بیان و بعد توی تنور مشکلات و سختی ها پخته بشن تا نونی بشن که لایق سفره ی ملکوته.خوش به حال اونایی که شکایتی نمی کنن و با رغبت خودشون رو به دست خدا می سپارن و می دونن فقط این جوریه که لایق سفره ی ملکوت می شن .

 

 

                                                                  ****************************************

 

هر بار که مرا می دیدساعت ها گریه می کرد.آخرین بار که به سراغم امد.دیوانه وار می خندید.وقتی حالت استفهام رو در نگاه من دیدبا طعنه گفت:تعجب مکن که چرا می خندم .من دیگر آن زن سابق نیستم .بس بود هر چه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم ....!

تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سرگردا ندر گوشه ی چشمش لنگر انداخت .با طعنه گفتم :بنا نبود گریه کنی پس این قطره اشک چییست

اشک را با ئست پاک کرد و فیسوفانه گفت :این؟!این قطره اشک نیست .نقطه است .می فهمی ؟ نقطه .این آخرین نقطه ایست که ب هآخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم ب هعشق مردان گذاشتم .من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم به جز یکپارچگی شان در نامردی ............

 

 

البته از آقایون عذر می خوام و امیدوارم بهشون بر نخوره .ولی این حرف دل این زن و خیلی از زنهای دیگه است .

 

 

 

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 15:47 توسط سارا |

سلام به همه ی شما دوستای عزیزم و باید بگم خوش آمدید.                             

 خواهش می کنم کمنو ببخشید اگر اولین مطلب وبلاگم یکمی اوضاعش به هم ریخته بود.خوب دیگه شروعه کاره و نابلدی من.

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:45 توسط سارا |

                                                                                

                                            به نام خداوند                                                                             

به نام تو می نویسم ،به نام تو ،به نام تو که هیچ زبانی در عالم هستی ،کرامت و عظمت تو را بیان نتوان کرد.                

 

سلام به همه ی دوستای عزیزم .این شروع کار منه .می دونین می خوام راحت صحبت کنم .پس به زبان آمیانه می نویسم هر چه را که در دلم هست .یه دفعه

پس از ورود به دنیای پر از راز و رمز اینترنت و گشت و گذار تو وبلاگهای مختلف هوس کردم که منم یه وبلاگ بسازم  . با خودم فکر می کردم خوب حالا گیرم که ساختی چی می خواهی توش بنویسی ؟به خودم گفتم :سارا جان!تو برو جلو اگه حرفی برای گفتن باشه خودش بدون اینکه تو بخواهی در مورد اون فکر کنی می آید.پس بذارین بهتون بگم اینجا ،ت.ی وبلاگ من ممکنه با چه چیزهایی مواجه بشین .اول می خواستم بنویسم همه چیز از همه جا ولی گفتم خوب اسم زیاد جالبی شاید نباشه ولی شنا بدونین مفهومش همونه .من اینجا همه چیز از همه جا می نویسم .شاید بخش اعظم نوشته های من رو شعر و متنهای ادبی تشکیل بده چون من عاشق شعرم .(از همین الان بهتون بگم که تو حرفای من ممکنه کلمه ی من عاشق .....  رو خیلی بخونین چون این تکه کلام منه .)شعرای فروغ فرخزاد ،نادر پور ،طلوع،مولاناو.... رو خیلی دوست دارم .البته نه فکر کنین که از اونهایی هستم که وقتی حرف می زنم تو هر ده تا کلمم یه بیت شعر می گم ،نه .از خوندن این شعرها لذت می برم .نمی خوام از همین اول همین طور حرف بزنم . حوصلتون رو سر ببرم .اه،فقط یه چیز دیگه ،چند تا از عاشقم های دیگه رو یادم رفت:عاشق خدام و سعی دارم عاشقش بمونم .موسیقی رو دوست دارم ،و فیلم رو همین طور و....  فعلاشعر های زیر رو بخونین

 به تو ای زیبا ترین ،ناز ترین ،لطیف ترین ،عزیز ترین و........                                                           

آری به تو ای ...ترین من                                                                                                

که سالهای زندگیم ز دیدنت لحظه هاست.                                                                     

 

 

*هر که را عشق نباشد نتوان زنده شمرد                                    آنکه جانش ز محبت اثری یافت نمرد                              

"در هرچه هست و نیست"                                                                                                                                                              

در عطر زلف او                                                                                                                                                                            

در حلقه های مو                                                                                                                                                               

  در بوسه ای که می شکند بر لبان من                                                                                                                                                 

در خنده ای که می شکند برلبان او 

در هر چه هست و نیست

در هر چه بود و هست

در شعله ی شراب

در گریه های مست

در هر کجه که می گذرد سایه ی حیات

سر مست و پر نشاط

آن پیک ناشناخته می خواندم به گوش

خاموش و پر خروش

کانجا که مرد می ستود نام سر نوشت

وآن جا که کارمی شکندپشت بندگی

رو کن به سوی عشق

رو کن به سوی چهره ی خندان زندگی

 

 دوستای خوبم .این شعر را خوندین ؟ بتون توصیه می کنم مفهومش رو تو زندگیتون به کار ببرین .جدا یه بار امتحان کنیین .اینی که میگم یه شعار نیست .

یه مدت نسبت به اتفاقایی که براتون می افته زیاد حساس نباشین.راحت بگم بی خیال مشکلات .وقتی فکر کنین که تمام حرصهایی که الان می زنیم ،تمام چیزهایی که برای به دست آوردن آنهابه در و دیوار می زنیم فانی هستن و به درد ما نمی خورن وقتی فکر کنین که انسان نهایت طلب و کسی که میل به جاودان بودن داره جای دیگه جاودان می مونه ،نه اینجا ،و برای جاودان بودن و رسیدن به یه هدف خیلی خیلی والا چیزهای مادی ارزشی ندارند ،اون طوری که ما گاهی برای کسب اونها زندگی رو هم به کام خودمون و هم دیگران تلخ می کنیم .دوستای عزیز من خواهش می مکنم یه کم در موردش فکر کنین .اگه نظری داری ،اگه مخالف حرفای من هستین یا موافق ،می تونین تو نظرات برام بنویسین .ولی گاهی اوقات واقعا این جمله درد دل خیلی ها میشه:

خدایا زندگی کردن در این دنیا چه دشوار است.

چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سر شار است.

 

   یه متن عاشقونه برای اونایی که مزه ی شیرین عشق رو چشیده اند                                           

آغوشت را باز کن ،تا لحظه های تنهایی را با تو دمساز باشم                                               

نگاهت را از من مگیر،تا در امواج نگاهت غوطه ور گردم                                                

با من باش ،با من ،تا آشفته خیالم ،با تو آرام گیرد                                                      

 

 

اینم یه شعر یکم غمگین                                                                                                                                    

 

وقتی که گریم می گیره                        دلم می گه مبارکه

قدر اشکاتو بدون                               هنوز چشات بی کلکه

وقتی که گریم می گیره                        یه آسمون بارونی ام

اما به کی بگم خدا                              من تو دلم زندونی ام

سرمو بالا می گیرم                             کسی جوابم نمی ده

خیلی شباس یه رهگذر                        به گریه هام نخندیده

 

چه روز و روزگاریه                           من و یه دنیا بی کسی

شدم یه مشت خاطره                           به کوری دلواپسی

تو این ولایت غریب                            دل مرده ها عزیزترن

قحطی عشقه،عا شقا                          قلبای سنگی می خرن

 

 

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 20:12 توسط سارا |